|
ایلیا
روزانه های کامبیز بنان
|
راستی چه سری داره این سفر که هم اولش دل آدم میگیره هم آخرش؟
اولش که راه می افتی دلتنگ خونه ای .
خونه ای که تا وقتی اونجا بودی قدرش رو نمیدونستی .
اما دیگه دیره
....بیخود گریه نکن ...جیغ نکش..
باید بری سفر.
اینا رو بهت میگن و راهیت میکنن.
از بقیه اش میگذریم ..از بارون و جاده های خیس
و قشنگ که ..................................................
....................................................................
.......................................................................
چی باید گفت؟
بگذریم.
به آخرشم که میرسی بازم گریه و شیون که
نمی خوام برم.
ولی سفر تموم میشه .
یعنی باید تموم بشه.
ولی اگه قشنگ نگاه کنی میبینی بیخود دلت
نمیخواست تموم شه.
اینجا یه سفر دیگه منتظرته که فکرشم نمیکردی .
تموم شد .
نوشتمو میگم. از سفر شروع کردم و به اینجا رسیدم.
این دل آدم هم وقتی میگیره چه حر فا که نمیزنه.
کاش الان بارون بیاد
میخوام زیر بارون حسابی خیس شم.
شاید سفر نزدیک باشه.
بیرون پنجره
برف می آید.
اینجا هم
روی موهای من
اما
چه زود میمیرد
برف پشت شیشه.
وحالا من چه غریب شدم
با دانه های نشسته بر موهایم
برای همیشه.