|
ایلیا
روزانه های کامبیز بنان
|
من در آینه
پرنده ای میبینم.
خسته و زخمی
رها شده از مرگ
به دست کودکی.
اما .......................
افتاده در قفسی تنگ
و شیرین ترین رویاهایش
مردن و مردن
در میان باغی سبز
او را میبینم
که با خیالش
پرواز میکند
ولی افسوس که آن باغ همه سراب.
و من در هراس آنم
کودک بازیگوش
شیرین ترین خیالش را هم
از او دریغ کند