تبليغاتX
ایلیا
ایلیا
روزانه های کامبیز بنان
زندگی

من در آینه

پرنده ای میبینم.

خسته و زخمی

رها شده از مرگ

به دست کودکی.

 

اما .......................

افتاده در قفسی تنگ

و شیرین ترین رویاهایش

مردن و مردن

 

در میان باغی سبز

او را میبینم

که با خیالش

پرواز میکند

ولی افسوس که آن باغ همه سراب.

 

و من در هراس آنم

 کودک بازیگوش

شیرین ترین خیالش را هم

از او دریغ کند

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 11:32  توسط کامبيز بنان  |