|
ایلیا
روزانه های کامبیز بنان
|
در کوچه های سرد وبی روح تو
آرامش غریبی مرا فریاد میزند.
با ناله ای غریب
که از شکستن گوشواره ها ی
افتاده بر خاکت به گوش میرسد.
ای زیبا ترین ترنم آفرینش
با خود تا انتهای غربت اشکهایت
مرا ببر مرا ببر
از بغض که می خوام بنوسیم بد جوری بغضم میگیره.
از گریه می خوام بگم ........ گریه م میگیره.
از تنهایی و خنده و ............هم همین طور.
همین باعث میشه که به چیزای دیگه فکر نکنم. چون حالا دیگه کاملا برام جا افتاده که به هر چیزی زیاد فکر کنی بهش مبتلا میشی.
اما نه ..........صبر کن.
مثل اینکه زیادم بد نیست.
ببینم مگه نه این که میگن :
دچار یعنی عاشق
اما.......................اما ....نه ....نه ...بازم صبر کن
وقتی فکر میکنم که
چقدر تنهاست ماهی کوچولو ..
اگه دچار آبی دریای بیکران باشه
بازم تو دلم خالی میشه.
اصلا تو بگو .....آره تو بگو
کدومش بهتره؟
دچار شدن خوبه یا نه؟
تو بگو