|
ایلیا
روزانه های کامبیز بنان
|
ماشين و روشن کردم و راه افتادم. هنوز چند متري حرکت نکرده بودم که يک هو دلم ريخت پايين و تمام وجودم شل شد.
البته حس غريبي نبود از يکسال پيش خودم و آماده چنين روزي کرده بودم ولي تا اون ساعت، خودم را به بي خيالي زده بودم. نمي دونم چه حالي بود فقط يادمه که تمام راه دائما تو فکرش بودم. "يعني امشب همه چي تموم ميشه؟ يعني امشب چه حالي دارم؟ بقيه بچه ها چي؟...
درگير سوال هاي جورواجور بودم که خودم و جلوي تاتر شهر ديدم. "خدايا! چقدر زمان زود ميگذره. چقدر زود رسيدم. لعنتي.... حالا هر شب کلي توي ترافيک بودما....... ولي امشب هيچ خبري نبود."
در ماشين و قفل کردم به طرف تاترشهر راه افتادم. داخل شدم. از پله ها که پايين می رفتم، توي دلم بيشتر خالي مي شد. بچه ها را دونه دونه مي ديدم و بهشون سلام مي کردم. اما توي نگاه و صداي همه يه غمي بود که نگو. اونها را که ديدم حال خودم بدتر شد.
با بي حوصلگی رفتم گريم شدم. بعدش هم رفتم پشت صحنه تا لباس هام و عوض کنم. بالاخره اجرا شروع شد.
حال و هواي اون شب با بقيه شب ها خيلي فرق مي کرد دلم می خواست تمام نمايش و بشينم نگاه کنم. بچه ها يکي يکي مي رفتند روي صحنه و مي آمدند...................
تا اينکه نوبت من شد.
حالم خيلي بد بود اما از طرفي هم با خودم مي گفتم: "پسر! شب آخره که باشه. اين دليل نمي شه که بي حوصله و دمق روي صحنه بري."
تصميم گرفتم اون شب و از دست ندم. اين بود که با قدرت عجيبي رفتم روي صحنه و روي صندلي نشستم. چشم ها را بستم و دست هام را گذاشتم پشت سرم... حرارت پروژکتورها رو که روي صورتم احساس کردم فهميدم که وقتشه و شروع کردم: " فقط بيزينس. يه مدت دور همه چي رو خيط مي کشم فقط مي زنم تو بيزينس..."
اجرام رو دوست داشتم و از اون لذت مي بردم که يه هو مبارک با کیک اومد تو.
خدای من..............دیگه داره تموم ميشه.
يادم مياد تموم بغضم را توي فريادي که به سر مبارک زدم خالي کردم: "مگه نمي گم برو پي کارِت؟"
حالا گوشه صحنه ايستادم. سرم پايينه و تمام تنم داره مي لرزه.
تموم شد. کار پاشا هم تموم شد.
مثل بقیه. رامیار درویش. جابر. استاد و کازرونی. ستاره .و بقیه که منتظر آخرین حضورشون روی صحنه بودن.
صحنه تاريک شده بود و بايد وسايلم رو بر مي داشتم و مي رفتم بيرون.
جلوي در که رسيدم برگشتم.يه نگاه به کافي شاپ مبارک انداختم. توي دلم گفتم: "خداحافظ". فکر مي کنم توي همون يک نگاه بود که تمام نمايش رو ديدم.
با چه حالي اومدم پشت صحنه. خدا ميدونه. ولي اصلا به روي خودم نمي آوردم. آخه هنوز يک ساعت از نمايش مونده بود. هيچ کاري نمي تونستم انجام بدم جز اينکه بشينم پشت پرده و بقيه کارو ببينم. نشستم روي زمين و چشمامو را دوختم به صحنه. اما چه فایده؟ اين يک ساعت هم عين باد گذشت. به خودم اومدم. ديدم، اپيزود آخره و بچه ها دارن اماده میشن برن روي صحنه. همه سرشون را انداخته بودن پايين. هيچکس حرف نمي زد. همه توي صف ايستاده بوديم تا کار تموم بشه و روي صحنه بريم.
از لاي پرده مشکي پشت صحنه مبارک و ديدم که حال غريبي داشت. از روی صندلي بلند شد.
شير سر نره
و بعد صداي شکستن شيشه
ولي نه، اون شب فقط شیشه نبود که شکست.
همه ی بي شير و شکر شکست.